سرآغاز
وارد کوچه شدیم. نوای خوش اذان ظهر توی محله طنین انداخته بود و حس خوبی بهم میداد. آقاجون(پدربزرگ امیرعلی) و حاجی(پدر پدربزرگ) در کنار گوسفند جلوی در ایستاده بودند و نرگس و فاطمه هم در میان در ایستاده منتظر ما بودند. و البته منتظر نی نی کوچولومون. برای اولین بار پا به خونه گذاشتی. خونه ای که حالا با اومدنت گرمتر و رنگین تر میشد. 12 ساعت طول کشید تا دنیا بیای. سخت بود اما دوست داشتنی و خاطره انگیز. توی بیمارستان آیت الله موسوی (ره) زنجان، در کنار مامای خصوصی. 3 شب دنیا اومدی و با تموم دردی که وجودم رو فرامیگرفت صدای گریه ات رو که شنیدم آروم شدم . آروم آروم . گفتم بیاریدش! آوردنت و اولین عصاره ی وجودم رو دیدم! میوه ای شیرین و دوست داشت...


